X
تبلیغات
فرشته کوچک

فرشته کوچک

دوستی دارم که بهتر از هر فرشته ای است...

داستان واقعی عشق

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده. شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!! چه اتفاقي افتاده؟ در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!! چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد. در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!! مرد شديدا منقلب شد. ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!! اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 13:45  توسط فرشته کوچولو  | 

آفرینش زن

 

هنگامی که خدا زن را آفريد به من گفت: «اين زن است. وقتي با او روبرو شدي، مراقب باش که ...»اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ مکار سخن او را قطع كرد و چنین گفت: «بله

وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكني. سرت را به زير افكن تا افسون افسانة

گيسوانش نگردي و مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين ميبارند. گوشهايت را ببند تا

طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان ميشوي. از او حذر كن كه يار و همدم

ابليس است. مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت ميسوزاند و به چاه ویل سرنگونت ميکند....

مراقب باش....»

و من بي آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفريد، گفتم: «به چشم.»

شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه: «خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و اين از لطف

خداست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو....»

گفتم: «به چشم.»

در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز زن را نديدم، به چشمانش ننگريستم،

و آوايش را نشنيدم. چقدر دوست ميداشتم بر موجي كه مرا به سوي او ميخواند بنشينم، اما از خوف

آتش قهر و چاه ويل باز ميگريختم.

هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نميشناختم اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم . ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد

بر زمين زانو زدم، و گريستم. نميدانستم چرا؟

قطره اشكي از چشمانم جاري شد و در پيش پايم به زمين نشست. به خدا نگاهي كردم مثل هميشه

لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم،  ميدانست.

با لبخند گفت: «اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش كه او داروي درد توست.

بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او

را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم. نمي بيني كه در بطن وجودش موجودي را میپرورد؟

من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق

را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز، و حرمت حريم صوتش را حفظ كن

تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم.»

من اشكريزان و حيران خدا را نگريستم. پرسيدم: «پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي؟»

خدا گفت: «من؟»

فرياد زدم: «شيخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردي. اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟»

خدا بازهم صبورانه و با لبخند هميشگي گفت: «من سكوت نكردم، اما تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي

و نه آوای مرا.»

و من در گوشه اي ديدم شيخ دارد همچنان حرفهاي پيشينش را تكرار ميكند

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 15:29  توسط فرشته کوچولو  | 

انواع داماد

 1- داماد خَچَل : سن بين 15 تا 19 سال، خام و نپخته، سرد وگرم نچشيده، جسارت بسيار، حماقت فراوان، زود پشيمون، زود رنج، قرباني عواطف و شهوات زودگذر يا مبادلات خانوادگي، بچه اش از خودش بزرگتر!

2- داماد مَچَل : سن بين  19تا25  سال، ژيگولي، دانشجو يا سرباز، رفيق باز، وابسته به پول بابائي، بيکار، باباي خرپول، آينده دار، توي هر دامي که براش پهن کنن تلپي ميفته، کيس مناسبي براي تور شدن،  کم ظرفيت، يکي ميزنه يکي ميخوره ! 

3- داماد هَچَل : سن بين 25 تا 29سال، رسيده، حاضر آماده، داراي کار و بار، فارغ التحصيل با کارت پايان خدمت، داراي شکستهاي عشقي فراوان، بسيار با تجربه در امور عشقي و . . .، دم به هرتله اي نميده، عصا قورت داده، پراز كرشمه، به کمتر از كاترين زتا جونز و آنجلينا جولي رضايت نميده!

4-  داماد کَچَل: سن بين 30 تا 37  سال، موهاي جلوي سر ريخته، اندكي شكم دار، با چندين سال تجربه مفيد در دختر بازي، زن داري، زن بازي و زندگاني(ببخشيد، امورعشقي و . . .)، گرفتار، درگير، پرکار، پرخور، همچنان پر شر و شور، نقل و نبات، گوله نمک، فوران احساسات، راضي به رضاي خدا، مسئوليت پذير، درپي رفاه خانواده، داراي کار و بار و خانه، سر و گوشش ميجنبه ولي بي خطره، دنبال زنان بيوه کم سن وسال و دختران دبيرستاني

 

قسمت هرکي بشه مبارکه!!!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 23:12  توسط فرشته کوچولو  | 

استاد و دانشجو

دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت :‌استاد شما واقعا

چيزي در مورد موضوع اين درس ميدانيد ؟

استاد جواب داد : بله حتما در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم

دانشجو ادامه داد :‌بسيار خوب من مايلم از شما يك سوال بپرسم اگر جواب صحيح

داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت ا شما ميخواهم به من نمره كامل

اين درس را بدهيد .

استاد قبول كرد ودانشجو پرسيد : آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست ، منطقي

است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي ؟

استاد پس از تامل طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به

دانشجو بدهد .

بعد از مدتي استاد با شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد و شاگرد بلافاصله

جواب داد :

استاد شما63 سال داريد و با يك خانم 30 ساله ازدواج كرده ايد كه البته قانوني

است ولي منطقي نيست .

همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست و اين حقيقت كه

شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه

قانوني است و نه منطقي!

نتیجه اخلاقی:

اگه یه روز استاد شدی زیاد به حرف دانشجوت گوش نده و بیخودی نمره قبولی بهش نده که بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 17:14  توسط فرشته کوچولو  | 

خودت قضاوت کن

بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته، ناراحت و جدي ... 

دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم, تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه. اين عمل، كاملا در مرحله أزمايش، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره

بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين .."

اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب, قيمت يه مغز چنده؟"

دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و $200 براي مغز يك زن ."

موقعيت نا جوري بود, أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخندند و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه, بعضي ها هم با خودشون پوزخند مي زدند

بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه "چرا مغز آقايون گرونتره؟"

دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه اين قيمت استاندارد مغزه! ولي مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه وطبيعتا ارزونتر ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 17:7  توسط فرشته کوچولو  | 

داستانی جالب از پولدار شدن با...

مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه اش کرد و تميز کردن زمين رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرم هاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»

مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»

رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نمي تونه داشته باشه.»

مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد.. نمي دونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگي ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه ش رو دو برابر کنه.. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد مي تونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ...

پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آينده ي خانواده اش برنامه ریزي کنه، و تصميم گرفت بيمه ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»

نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها مي رسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:

آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.

نتيجه هاي اخلاقي:

1. اينترنت چاره ساز زندگي نيست.

2. اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني، ميليونر ميشي.

3. اگه اين نوشته رو از طريق ايميل دريافت کردي، تو هم نزديکه که آبدارچي بشي به جاي ميليونرشدن...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 17:3  توسط فرشته کوچولو  | 

تعیین شغل

کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمي‌دانست که چه چيزى از زندگى مي‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت.

يک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد.

به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد:

يک کتاب مقدس

يک سکه طلا

و يک بطرى مشروب .

کشيش پيش خود گفت :

« من پشت در پنهان مي‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد. آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر مي‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست. اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوري خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»

مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت مي‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد. کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که مي‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد. با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.

کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد. سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . .

کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت:

« خداى من! چه فاجعه بزرگي ! پسرم سياستمدار خواهد شد ! »

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 17:0  توسط فرشته کوچولو  | 

آرزوی برادر بزرگتر

شخصي به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"

پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دیناری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:

" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"

"اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"

پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :

" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."

پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند!
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 16:42  توسط فرشته کوچولو  | 

دفتر مشق

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...

دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!

دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...

اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...

و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 16:40  توسط فرشته کوچولو  | 

قدرت اندیشه

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد

: پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم . در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 16:32  توسط فرشته کوچولو  |